من و غربت/ من و دوری
خدا حافظ گل سوری
انگار همین دیروز بود...
بعد از ظهر ۷/۷/۱۳۸۷ ( ماه رمضان نیز بود)که از کنسولگری ایران در هرات پاسپورتم را گرفتم و با عجله و شتاب به راه افتادم که مبادا بعد ۵ عصر به مرز برسم و مرز تعطیل شود...
یاد می آید ساعت ۷ شب بود که به ترمینال مشهد از تاکسی پیاده شدم و قرار بود بلا فاصله راهی تهران شوم.
فردا صبح آن روز (۸ مهر) ساعت حدود ۱۰به تهران رسیدم/ شهری که اصلا در عمرم ندیده بودم. ترمینال جنوب...
فقط یک آدرس داشتم/ آدرسی که بعد ها فهمیدم چقدر ناقص بود (مانند: تهران پلاک ۵). به من گفته بودند: رفتی تهران برو شهرک غرب/ وزارت علوم/ پیش خانم ...
اکثر راننده های تاکسی بعلاوه که وزارت علوم را بلد نبودند/ شهرک غرب را هم دقیق نمی دانستند تا چه رسد به این که هیچ کس نمی دانست وزارت علوم کجای شهر غرب است.
بالاخره یکی از راننده ها حاضر شد با ۱۱۰۰۰ تومان کرایه مرا به آنجا ببرد(در عین بی انصافی/ چون حالا که تقریبا راه بلد شدم می دانم که کرایه اش با مترو و تاکسی ۷۰۰ تومان است و با تاکسی دربست هم ۶ یا ۷ تومان است)
بیشتر از یک ساعت توی شهرک غرب الاف بودیم و از این و اون بپرس تا وزارت علوم را پیدا کردیم/ وقتی رسیدیم راننده گفت باید ۲۰۰۰ دیگه هم بدی! لعنت بر نا بلدی...
خلاصه.... وزارت علوم هم به من گفت باید بری اصفهان/ اصفهان!!! شهری که در رویا هایم هم نبود/ خیلی کوشش کردم تا نظر شان را عوض کنم/ ولی نشد...
همان شب راه افتادم و آمدم اصفهان/ صبح خیلی زود بود که رسیدم/ ترمینال کاوه...
دو روز بود که حموم نرفته بودم/ همون ترمینال رفتم حموم/ بعدش از حمومی پرسیدم دانشگاه اصفهان کجاست؟ گفت: دروازه شیراز!
آمدم خروجی ترمینال دیدم تاکسی ها داد می زنند (دوروازه شیراز....!)
وقتی آمدم داخل دانشگاه هنوز صبح زود بود و کار اداری شروع نشده بود...
زمان اداری که شروع شد با گرفتن چند امضا روند ثبت نامم نیز آغاز شد. هیچ وقت یادم نمی رود: رفتم دفتر مدیر کل تحصیلات تکمیلی و نامه ام را به منشی اش نشان دادم/ وفتی دید روی نامه نوشته شده/ تابعیت افغانستان! گفت: دکتر نیست! (واقعا هم نبود) ازش پرسیدم چکار باید بکنم؟ با نگاهی که انگار پدرش را من کشته باشم گفت: باید بشینی تا بیاد/ شاید هم امروز نیاد/ ازش پرسیدم که کسی دیگه ای این امضا را نمی زند؟ گفت نه!
تا ساعت ۱۰.۳۰ دقیقه منتظر ماندم. تا که این خانم منشی یک لحظه از اتاق کارش رفت بیرون/ سر بخود رفتم اتاق معاون مدیر تحصیلات تکمیلی ( که رو بروی اتاق مدیر بود و این خانم هم منشی هر دو نفر شان). بنده خدا بدون هیچ حرفی نامه را امضا زد و کارم راه افتاد و ثبت نام شدم. (بد ترین خاطره ام)
اون روز به خاطر ادامه ثبت نام دوبار رفتم گروه جامعه شناسی/ بعدش هم بخاطر معرفی خودم به دفتر سرپرستی دانشجویان خارجی و گرفتن خوابگاه و... همه ی دانشگاه را از درب ورودی تا آخر پیاده رفتم و بر گشتم (آنهای که دانشگاه اصفهان را دیدند می دانند چقدر بزرگ است و من چه دارم می گویم!)
نمی دانستم دانشگا اتوبوس دارد و... خدا روز بد را به شما نشان ندهد!
خلاصه اینکه: اینک که از روز ورودم ۲ سال و ۲۳ روز می گذرد/ به کمک خدا و استعدادم درس ها تمام شده و دارم بر می گردم جایی که در آن زاده شدم. در حالیکه حالا بعلاوه ی تهران (تا حدودی) شهر های بزرگ و کوچک زیادی از ایران را دیدم (مشهد/ تهران/ کرج/ قم/ اصفهان/ شیراز/ یزد/ قزوین/ بافق/ طبس/ رشت/ لاهیجان/ رامسر/ چالوس/ رودسر/ سنندج/ و مریوان)
روزگار خوشی را در ایران سپری نمودم/ بیشتر از کلاس های درس از جامعه و مردم و حوادث و اتفاقات رخ داده در این جامعه آموختم/ مسائلی که در هیچ کتابی ننوشته اند تا برای دانستنش می خواندم.
جامعه ایران و مردم آن (که قبلا با هیچ کدام آن ها آشنایی نداشتم ) از همه دانشگاه های که در ایران رفتم و دیدم برایم أموختنی تر بود( از دانشگاه های مشهد/ تهران/ شهید بهشتی/ مدرس/ گیلان/ شیراز/ کردستان/ یزد/ (اصفهان) و قزوین)
فکر می کنم اینک از بسیاری از خود مردم ایران و تمام مهاجرین افغانستانی ی که ۲۰ سال را در ایران زندگی کردند این جامعه و مردم آن را بهتر شناختم.